تبلیغات
سخن اشنا - حکایتی از آیت الله بهاء الدینی





ایشان می فرماید:

شش ساعت از شب گذشته بود،

 چراغها خاموش و اهل خانه همه خوابیده بودند،

 ناگهان صدای کوبیدن در مرا از خواب بیدار کرد،

 در را گشودم،

 دیدم زنی ایستاده است،

چون مرا دید، گفت:

حاج آقا چراغ بقالی روشن است،

 در را بستم و به اتاق رفتم،

در ذهن خود می گذراندم که

 این چه خری بود،

 آن هم در این وقت شب،

 چرا بعضی مزاحمت می کنند

چشمها را روی هم گذاشتم که بخوابم،

 صدای خفیفی شنیدم،

 دقت کردم، حدس زدم حرکت سوسک باشد

 چراغ را روشن کردم،

 دیدم دو عقرب بزرگ و سیاه نزدیک بچه کوچکمان

در حال راه رفتن هستند فورا آنها را از بین بردم،

چراغ را خاموش کردم،

 ناگهان متوجه شدم آن زن مأمور بیدار کردن ما

 و سبب نجات این طفل معصوم بوده است.

اگر تیغ عالم بجنبد ز جای

نبرد رگی تا نخواهد خدای....

قصص الله یا داستانهایی از خدا جلد  2

نویسنده : قاسم میر خلف زاد





تاریخ : دوشنبه 24 اسفند 1394 | 12:29 ق.ظ | نویسنده : فاطمه پیمان | نظرات

  • paper | خرید بک لینک | بک لینک